تخفیف ویژه!
کد شناسه :322701

يخي كه عاشق خورشيد شد

35,000 ریال

Rated 5.00 out of 5 based on 0 بررسی
(0 بررسی)

اين کتاب که مخاطبان آن گروه‌هاي سني«ب و ج» هستند در روايتي ساده سعي دارد تقابل دو جهان متضاد را براي کودکان شرح دهد. در آغاز اين کتاب مي‌خوانيم: « زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گياهان، يکي يکي سرشان را از خاک بيرون مي‌آوردند. تکه‌ي يخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سينه‌ي سنگ گذاشته بود؛ جاي خوبي براي خوابيدن بود. باد سردي که از کوه مي‌وزيد، تن يخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوري شده بود.چند روزي بود تکه‌ي يخ احساس مي‌کرد چيزي تن‌اش را قلقلک مي‌دهد. يک روز آرام چشم‌هايش را باز کرد و از لابه‌لاي شاخه‌هاي درختي که کنارش بود، نوري ديد. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمي شاخه‌هايت را کنار مي‌زني؟» درخت با بي‌حوصلگي شاخه‌هايش را کنار زد. تکه يخ چشمش به آفتاب افتاد. – واي چقدر قشنگ است. چرا تا حالا او را نديده بودم؟! درخت گفت: « اين خورشيد است. من سال‌هاست او را مي‌بينم». تکه يخ با خوش‌حالي به خورشيد نگاه کرد. بعد با صداي بلند گفت: «سلام خورشيد! خوش به‌حالت چقدر زيبايي! خيلي خوشحالم که تو را ديدم. دوست دارم هميشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسي دوست نشده‌ام، تو دوست من مي‌شوي؟» خورشيد صداي تکه يخ را شنيد و با مهرباني گفت: «سلام، اما… » يخ با نگراني گفت: « اما چي؟» خورشيد گفت: « تو نبايد به من نگاه کني.» و بعد خودش را پشت لکه‌ي ابري پنهان کرد. يخ ناراحت شد، بغض کرد و گفت: «من تو را دوست دارم، من فقط به تو نگاه مي‌کنم....»