تخفیف ویژه!
کد شناسه :323298

يه پارچه خانوم: مجموعه داستان طنز

170,000 ریال

Rated 5.00 out of 5 based on 0 بررسی
(0 بررسی)
  • شابک :
    9786226837262
  • رده ديويي :
    62/ 3فا8
  • ناشر :
  • مولف :
  • نوبت چاپ :
    1
  • سال چاپ :
    1398
  • قطع :
    رقعي
  • نوع جلد :
    شوميز
  • تيراژ :
    1000
  • تعداد كل صفحات :
    126
  • وزن - به گرم :
    110

يه پارچه خانوم مجموعه داستان طنزي نوشته سيد سعيد هاشمي است. موضوعات اين داستان‌ها گوناگونند و از مسايل اجتماعي تا ازدواج جوانان و اشتغال و... را شامل مي‌شوند. درباره کتاب يه پارچه خانوم. در اين کتاب ده داستان کوتاه مي‌خوانيد که براي گروه سني جوانان نوشته شده‌اند. زبان اين داستان‌ها فوق العاده ساده و روان و دلنشين‌اند. در ميان داستان‌هاي اين مجموعه، داستان بلندي به اسم يه پارچه خانوم هست که حدود ?? صفحه از کتاب را به خود اختصاص مي دهد، اين داستان درباره پسري است که پدر و مادرش اصرار زيادي دارند او با دختري که آنها در نظر دارند ازدواج کند و حتي زورکي مي‌خواهند پسر را به اين ازدواج راضي کنند؛ اما پسر، در دانشگاه دختري را انتخاب کرده و دوست دارد با او ازدواج کند و اين وضعيت اصرار خانواده و علاقه شخصي پسر داستان، موقعيت طنزي را ايجاد کرده که نويسنده در آن به خوبي از موضوع اصرار خانواده‌ها براي ازدواج جوانان طبق نظر آنها انتقاد کرده است. باقي داستان‌هاي کتاب از اين قرارند: آقاي خوش قلم در زيرزمين نيمه‌تاريک، طنزنويس پول پرست، شهرسازها، خوابگاه، صداي دايي‌جون، شربت جادويي و صاحبخانه‌اي که صاحبخانه شد. خواندن کتاب يه پارچه خانوم را به چه کساني پيشنهاد مي‌کنيم علاقه‌مندان به داستان‌هاي طنز و انتقادي را به خواندن اين کتاب دعوت مي‌کنيم. بخشي از کتاب يه پارچه خانوم بابا تورو خدا يه‌جوري مامانو کنترل کن! من انتخاب خودمو کردم. مامان وقتي اين خبر را از بابا شنيد، يک دفعه فشار خونش رفت بالا. چي انتخاب خودشو کرده؟ غلط کرده؟ اصلاً مگه اون حق انتخاب هم داره؟ پس ما اين وسط کشک‌ايم؟ آمد طرف من: ببين مادرجون، تو نه دانشگاهت تموم شده، نه سربازي رفتي، نه يک کار درست‌وحسابي داري؛ با اين حساب، زن گرفتنت چيه؟ من که حسابي تعجب کرده بودم گفتم: اما خودت مي‌گفتي که من دوست دارم نوه‌هامو ببينم. آره! اتفاقاً دوست دارم نوه‌هامو ببينم تا با اردنگي از خونه بندازمشون بيرون. مگه خودت نمي‌گفتي دوست دارم عروس بيارم. هفت شبانه‌روز عروسي بگيرم به همه بگم عروسم از آسمون نازل شده! آره ديگه! بلا از آسمون نازل مي‌شه. بابا گفت: زن، اين‌قدر حرص نخور. يه‌کم آروم باش. مامان گفت: از قديم‌ونديم تو خونواده? ما رسم بوده عروس رو مادرِ دوماد انتخاب کنه! تو هم بايد اين قرتي‌بازيا رو بذاري کنار. زنتو خودم انتخاب مي‌کنم. يک کلام والسلام. من که ديدم کار دارد بيخ پيدا مي‌کند. لبخندي زورکي زدم و گفتم: اصلاً من شوخي کردم. من زن نمي‌خوام. خودم هنوز بچه‌ام. با اين حرف، پرونده? ازدواجم را تا مدتي بستم و خيال همه را راحت کردم. مامان مي‌خواست خودش را بي‌اعتنا نشان دهد و ثابت کند که تا رسم خانوادگي را نپذيرم از زن خبري نيست.